تبليغاتX
(لابد عاشقانه)

(لابد عاشقانه)

مهم نیست قشنگ باشی ،قشنگ اینه که مهم باشی حتی برای یک نفر……..

13 نکته برای زیباتر کردن زندگی

.

1) دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو، بلکه به خاطر شخصيتي که من در هنگام

 با تو بودن پيدا مي کنم.

2) هيچکس لياقت اشکهاي تو را ندارد و کسي که چنين ارزشي دارد باعث

 ريختن اشکهاي تو نمي شود.

3) اگر کسي تو را آنطور که مي خواهي دوست ندارد به اين معني نيست که

 تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

4) دوست واقعي کسي است که دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس کند.

5) بدترين شکل دلتنگي براي کسي آنست که در کنار او باشي و بداني که هرگز به او نخواهي رسيد.

6) هرگز لبخند را ترک نکن حتي وقتي ناراحتي چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.

7) تو ممکن است در تمام دنيا فقط يک نفر باشي ولي براي يک نفر تمام دنيا هستي.

8) هرگز وقتت را با کسي که حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند نگذران.

9) شايد خدا خواسته است که بسياري از افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را،

 به اين صورت وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شکرگزار باشي.

10) به چيزي که گذشت غم مخور به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.

11) هميشه افرادي هستند که تو را مي آزارند با اين حال همواره به ديگران اعتماد کن و

 فقط مواظب باش به کسي که تو را آزرده است دوباره اعتماد نکني.

12) خود را به فردي بهتر تبديل کن و مطمئن باش که خود را مي شناسي قبل از آنکه

 شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد.

13) زياده از حد خود را تحت فشار نگذار بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد که انتظارش را نداري

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 23:51  توسط #خانومی#  | 

دلم به هنگام نوشتن نام تو مي لرزد

دستم نه
اما دلم به هنگام نوشتن نام تو مي لرزد!
نمي دانم چرا
وقتي به عكس سياه و سفيد اين قاب طاقچه نشين نگاه مي كنم
پرده لرزاني از باران و نمك
چهره تو را هاشور مي زند!
همخا نه ها مي پرسند:
اين عكس كوچك كدام كبوتر است
كه در بام تمام ترانه هاي تو
ردپاي پريدنش پيداست؟
من نگاهشان مي كنم
لبخند مي زنم
و مي بارم!
حالا از خودت مي پرسم!
آيا به يادت مانده آنچه خاك پشت پاي تورا
در درگاه بازنگشتن گل كرد
آب سرد كاسه سفال بود
يا شورابه گرم نگاهي نگران؟
پاسخ اين سوال ساده
بعد از عبور اين همه حادثه در يادت مانده است؟
.......................
فرض كن پاك كني برداشتم
و نام تورا
از سرنويس تمام نامه ها
و از تارك تمام ترانه ها پاك كردم!
فرض كن با قلمم جناق شكستم!
به پرسش و پروانه پشت كردم
و چشمهايم را به روي رويش رؤيا و روشني بستم!
فرض كن ديگر آوازي از آسمان بي ستاره نخواندم
حجره حنجره ام ازتكلم ترانه تهي شد
و ديگر شبگرد كوچه شما
صداي آوازهاي مرا نشنيد!
بگو آنوقت
با عطر آشناي اين همه آرزو چه كنم؟
با التماس اين دل در به در!
با بي قراري ابرهاي باراني.......
باور كن به ديدار آينه هم كه ميروم
خيال تو از انتهاي سياهي چشمهايم سوسو مي زند!
موضوع دوري دستها و ديدارها مطرح نيست
همنشين نفسهاي من شدهاي
با دلتنگي ديدگانم يكي شده اي!
 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 18:24  توسط #خانومی#  | 

اي کاش کودک بودم...

اي کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه تو،
همه چيز را فراموش مي کردم.

کاش کودک بودم تا شبها قبل از اينکه بفهمم چه کسي برايم لالايي گفته،
عميق ترين خواب دنيا را داشتم.وصبح ها با خميازه وعشوه اي کودکانه،
بعد از همه از خواب برمي خواستم.

اي کاش کودک بودم ، تا هر وقت دلم مي گرفت با صداي بلند گريه مي کردم
و داد مي زدم تا همه درد مرا بفهمند.

اي کاش کودک بودم ، تا عروسکهايم را در اختيار مي گرفتم و
هر گونه که دوست دارم با آنها بازي مي کردم و هيچ وقت عروسک هيچ کس نمي شدم.

اي کاش کودک بودم ،تا بزرگ ترين شيطنت زندگيم نقاشي روي ديوار بود.

اي کاش کودک بودم ، تا از ته دل مي خنديدم،
نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم.

اي کاش کودک بودم ، تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه تو،
همه چيز را فراموش مي کردم.

اي کاش کودک بودم ، تا سرنوشت مرا به بازي نمي گرفت و شکست را درک نمي کردم.

اي کاش کودک بودم ، تا وسوسه کاري به من نداشت و احساس مرا اسير خود نمي کرد.

اي کاش کودک بودم ، تا شايد معصوميت چشمانم در تو اثر مي کرد.

اي کاش کودک بودم ، تا هيچ گاه تو را نميخواستم و دلم برايت تنگ نمي شد.

چه زود بزرگ شدم !
سالها مي گذرد ولي من هنوز کودکم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 18:19  توسط #خانومی#  | 

من امروز رنگ باخته ام...

انوار طلايي خورشيد بر گونه هايم بوسه ميزند

و دست باد گيسوانم را نوازش مي کند

امروز در اين جاده واقعه اي شگفت در حال معنا گرفتن است...

واقعه اي که هر چند مرا متعجب مي سازد اما حسي خاص در من ايجاد مي کند...

حسي عجيب!

من امروز رنگ باخته ام...

همچون حقيقت يک سکوت.

اين روزها سکوت کردن را بيشتر مي پسندم.

عميق تر مرا به فکر وا مي دارد.

سکوت!

هيس.................................

آرام باشيد و تماشا کنيد

اين يکپارچگي حقيقت را.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 18:39  توسط #خانومی#  | 

تنها ماندم

چقدر تنها ماندم

براي بوييدن يک گل

براي شنيدن يک صدا

براي خواندن يک شعر

چقدر تنها ماندم ......

براي غرق شدن در يک نگاه

براي يافتن آرامش

يک نوازش

و براي سوختن در شعله عشق

چقدر تنها ماندم .......

چقدر تنها ماندم ...

من دوباره تنها ماندم ....

برگرد ....

من دوباره تنها ماندم ...

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 21:38  توسط #خانومی#  | 

در خلوت تنهايي...

امشب در خلوت تنهايي ام آهسته بي تو گريستم

کاش صداي هق هق گريه ام را باد به تو مي رساند...

تا بداني که بي تو چه ميکشم

کاش قاصدک به تو مي گفت که در غياب تو

رودي از اشک به راه انداخته ام....

و کاش پرنده ي سوخته بال عاشق از جانب من

به تو اين پيغام را مي رساند که:

اميد و آرزوهايم بي تو آهسته آهسته

در حال فرو ريختن است


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 15:23  توسط #خانومی#  | 

آن زمان كه عشقي نبود ....


آن زمان كه عشقي نبود تنهايي را يافتم

ديدم كه وسعت تنهايي كوچك است

ولي عمق آن زياد...!

از اين تنهايي شايد بتوان عشقي يافت

ولي افسوس كه آخر اين عشق نيز

تنهايي است تنهايي...!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 18:44  توسط #خانومی#  | 

آمدي آتش بجانم ريختي

آمدي آتش بجانم ريختي
شعله بر دامان پاکم ريختي

آمدي با يک صدا مستم کني
ناگهان با يک نگاه هستم کني

آمدي من را رها سازي بدشت
قلب من افتاد زير پايت و شکست

خواستم تا فراموشت کنم
بلکه در يادم در آغوشت کنم

خواستم تا بشويم اين گناه
غرقه گشتم در سيلاب فنا

خواستم تا نفس گيرم زخود
بلکه آرام گيرم بعد موت

اي دريغا مرگ هم من را نخواست
چونکه دامانم پليد بود از نخست

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 20:41  توسط #خانومی#  | 

نمي دانم حالا کجايي ؟


نمي دانم حالا کجايي ؟


اما ميدانم...ميدانم

هميشه هستي

جايي خيلي دور ...

در دشتهاي مشرق...

در کوههاي مغرب...

جايي خيلي نزديک ...

همين جا...

درست در قلب من

هيچ باراني جاي پاي تو را...

در کوچه قلبم نخواهد شست

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 20:39  توسط #خانومی#  | 

دست خودم نيست ...

دست خودم نيست

اگر مي بيني عاشق تو هستم ، ديوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگي من تو شده اي
به خدا بدان که اين دست خودم نيست!

اگر ميبيني چشمانم در بيشتر لحظه ها خيس است و دستانم سرد است و اگر ميبيني همه لحظه هاي دور از تو بودن اينهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که اين دست خودم نيست!

دست خودم نيست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم ميبينم و به ياد تو مي باشم.

دست خودم نيست که دوست دارم هميشه در کنارت باشم ، دستانت را بگيرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگيرم!

به خدا دست خودم نيست که هر شب به آسمان نگاه مي اندازم و ستاره اي درخشان را ميبينم و به ياد تو مي افتم!

دست خودم نيست که هر سحرگاه به انتظارت مينشينم تا در آسمان دلم طلوعي دوباره داشته باشي

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 21:47  توسط #خانومی#  | 

اخرين لحظه ديدار...

اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامي از من  فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه مي كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي  مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن.

 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 0:27  توسط #خانومی#  | 

من هنوز تو را دارم...

گاهي كه دلم...
به اندازه ي تمام غروبها مي گيرد...
چشمهايم را فراموش مي كنم...
اما دريغ كه گريه ي دستانم نيز مرا به تو نمي رساند...
من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس...
مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست...
و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد...
و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند...
با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست...
از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد...
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد...
و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد...
از چهار فصل دست كم يكي كه بهار است...من هنــوز تورا دارم....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 0:24  توسط #خانومی#  | 

دوستت دارم

زيباترين تصويري كه در زندگانيم ديدم

نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود

زيباترين سخني كه شنيدم سكوت دوست داشتني تو بود

زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود

زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار تو بود

زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود

زيباترين هديه عمرم محبت تو بود

زيباترين تنهاييم گريه براي تو بود

زيباترين اعترافم عشق تو بود

دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 13:37  توسط #خانومی#  | 

فرشته

تصاوير زيبا سازی وبلاگ           Www.Bahar-20.Com       خدمات وبلاگ نويسان جوان              www.http://zibasazi.bahar-20.com

دیشب فرشته ای فرستادم تااز تو مواضبت کند

اماوقتی رسید توخواب بودی

 زود برگشت وگفت

 هیچ فرشته ای نمی تواند مواظب فرشته ای دیگر باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 12:47  توسط #خانومی#  | 

زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است

يادت در ذهنم

 وعشقت در قلبم

 وعطر مهربانيت در تمام وجودم است

عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم

 وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 20:4  توسط #خانومی#  | 

يك نفر ... يك جايي...

يك نفر ...

 يك جايي..

تمام روياهاش لبخند توست ...

و زماني كه به تو فكر مي‌كنه احساس مي‌كنه كه زندگي واقعا با ارزشه...

 پس هرگاه احساس تنهايي كردي...

 اين حقيقت رو به خاطر داشته باش...

 يك نفر ... يك جايي...

در حال فكر كردن به توست...


 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 20:1  توسط #خانومی#  | 

بيا شب‌هاي هجران را سحر کن...

بيا شب‌هاي هجران را سحر کن...

با عشق خود دلم را شعله‌ور کن..

در اين شبهاي سرد بي‌ترنم...

 لبانم را پر از شير و شکر کن... 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 19:58  توسط #خانومی#  | 

من غروب عشق خود را در نگاهت ديده ام

من غروب عشق خود را در نگاهت ديده ام....

من بناي ارزو ها را زهم پاشيده ام....

آنچه بايد من بفهمم اين زمان فهميده ام....

در دل خود من به عشق پوچ تو خنديده ام....

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 19:52  توسط #خانومی#  | 

من عاشق توام...

در خیابان پر تردد قدم میزدم
هوای مه گرفته... برف می آمد
مردم از کنارم می گذشتند و هر کدام در پی اندیشه ای متفاوت می رفتند...
بوق ماشین های سواری، درخواست تاکسی ها برای سوار شدن مسافر، صدای همهمه ی ترافیک و حل شدن آدم ها بین ماشین ها...  همان روزمرگی همیشگی...!
اما امروز همه چیز متفاوت بود،
صدا ها،
رنگ ها،
انگار حضور من بین آن همه آدم پر رنگ تر شده بود.
نه سردی هوا آزار دهنده بود نه برخورد بی تفاوت انسان ها با هم نه بوق ممتد ماشین ها و نه صف طولانی انسان ها ، هیچ کدام...
همه چیز نقشی از عشق داشت، رنگی از محبت... انگار دنیا واضح تر شده بود.
و آن حس گرمی که زیر پوستم جاری بود با من چه ها که نمیکرد...
به اسمان نگریستم ، فاصله اش تا من انگار یک وجب نزدیک تر شده بود، و خدا برایم واضح تر...
لبخندی از سر قدردانی بر لبم آمد که خودش میدانست برای چیست...
آسمان ابی بود و دنیای سیاه و سفید هر روز اطرافم جور دیگری.
همانجا بود که فهمیدم با عشق می توان دنیا را رنگی دید
و اگر برگ درختان سبز اند به خاطر این است که من
عاشق توام...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 19:46  توسط #خانومی#  | 

با هر نفس به عشق تو زنده ام !

قدم زنان ، نفس نفس در پي توام ، با هر نفس به عشق تو زنده ام !

تو را مي سپارم به قلبم ، حالا تو هستي و يک مجنون !

مجنوني که هيچگاه از عشقت خسته نمي شود !

با آن چشمهاي زيبايت مرا ببين ،

ببين که چه بچگانه به آن چشمهايت خيره مي شوم !

وقتي در کنار مي قلبم تند تند ميتپد ،

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 19:40  توسط #خانومی#  |